وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت چهل :
رنگ تعجب را به وضوح در دو گوی آبی رنگ او میدیدم طوری که انگار به یک آدم دیوانه خیره شده بود.
چشمانم تار میدیدند، افت فشار را به وضوح در بندبند وجودم حس میکردم و میدانم که عنبیههای لرزانم و پلکهایی که مدام روی هم میافتادند هم این حال بد را به او نشان میدادند، برای همین هم بازوانم را رها کرد.
- الارا؟! خوبی؟!
صدایش در سرم اِکو میشد، هزار بار خواستم بگویم نه اما هزار با
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بیا به اینا فکر کنیممم، وقتی که دکمه هاشو باز کرده دستاش ناخودآگاه ترقوه های الا رو لمس کردن😭 یا وقتی شکلات به خودش داده لباشو لمس کردههههه، یا... وقتی غش کرده طبیعتا نکشوندتش روی زمین، بغلش کرده و بردش روی تخت😭 ولی درسته خب تو آمریکا اینا طبیعیه😂 جلوتر بخاطر اینکه بهش تیکه مینداخت حال الا رو گرفت😔😂
۵ ماه پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
0نگوووووو😭🤧 من گلبم ضعیفههههه🎀❤️ 🔥 برایانه دیگه... برایان الارو اذیت نکنه پس کی کنه...
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا دقیقا🥹 و تنها کسی که اجازه داره اذیتش کنه برایانه😌(واکنش هری: جدی می فرمایید؟)
۵ ماه پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
0آخخخخ که تو چقدر شیطونی برایان، وقتایی کع شیطون می شی خیلی دوست داشتنی می شی بچممم😩 آخ من بیام اون لپاتو بکشممممممممممممممممممم گیلیگیلیگیلی
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
رسما داره باورم میشه برایان پسر خوندته🤣
۵ ماه پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
0مگه قبلی بیست و هفت نبود الان پریدیم به بیست و نه؟
۵ ماه پیشاکرم بانو
0یه عالمه معما،درکنارش دوستی بامزه برایان و الارا... خیلی باحال و دوست داشتنین
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خوشخالم خوشت اومده عزیزدلم🥹❤️✨️
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آذر(وکیلمدافعدوک)
0دیگه به دخترم دست نمی زنی برایان😭✋️😂 به چه حقی دکمه لباسش رو باز کردی؟ درسته بچه خارجی ای اما حجب و حیات کو؟ اینجوری تربیتت کردم🤧؟؟ بگذریم😤... بابا اینا چه رفیق شفیقی شدن می بینی فاطمه😂 عین رفیقای چندساله باهم رفتار میکنن. آخییی الا بلخره به آرزوش رسید تونست بزنتش😂وای برایان؛ میشه بپرسم...😂